صعود با پاهای تابه تا!

شوخ طبعیشو که دیدم، تو دلم گفتم: کمی هم خودمونی باش!

خواستم بگم شما که مشکلی ندارید! چطور ثبت نام شدید؟ انگار که فکرمو خونده باشه ، بسختی بلند شد و راه افتاد که بره سمت انتهای کلاس. راه رفتنشو دیدم، برای هر قدمی که بر میداشت، کلی میترسیدم ، مبادا زمین بخوره. تو همون حال گفت: میدونی چرا پرسیدم تست میگیرید؟ آخه ده سال پیش که رفتم از کلاسِ همین رشته در مرکز (؟) اسنفاده کنم، گفتند: باید کار کردنتو ببینیم. به محض اینکه دیدن، با یک چهارم دست کار میکنم، گفتند: تو از پس این کار بر نمی آیی. به همین راحتی همه قدرت و استعدادمو بدون اینکه بسنجن، انکار کردن.افسوس

دوباره زد زیر خنده و گفت بی انصافها! کشفم نکردند. البته تقصیر ندارنا، اگر چشم بصیرت داشتن،  تواناییمو نادیده نمیگرفتن. آخه خبر ندارن که من، چه پنجه ی طلایی دارم و چه کارهای جالبی تا حالا انجام دادم. بخاطر تواضع زیادمه که نخواستم مشهور بشم. از خود راضی حیفشون شد، نفهمیدن چه گنجی رو از دست دادن. عینک

من که مات شوخ طبعی و اعتماد به نفس بالاش بودم، گفتم: عزیزم اگه ممکنه کمی از خودت تعریف و تمجید کن. حتی میتونی بعنوان قدردانی برای خودت کارت تبریک پست کنی.

با برقی که توی چشماش نشون رضایت از بیان ناگفته های دلش داشت، گفت: ببین، دیگه نمیخوام بخاطر تواضعم موقعیتهای خوب، برای بروز تواناییهام رو از دست بدم. خوشمزه

وقتیکه با اینهمه زبون ریختن خودش رو به کلاس تحمیل کرد، قلب بغل  فهمیدم که از دست و پاها، فقط دست چپش اونم از آرنج تا نوک انگشتهاش سالمه.

اکثر اوقات از سرعت عملکردش متحیر بودم. البته هیچ وقت اینو بهش نگفتم.

اگر دیر میرسیدم به کارش رسیدگی کنم، برای شل و سفت کردن پیچهای دار کوچکش، با همون به قول خودش پنجه ی طلایی (و لرزون)، چنان ماهرانه و مستقل از آچار فرانسه استفاده میکرد که اوایل، اگر خودم شاهد نبودم، فکر میکردم، از همکلاسی ها کمک گرفته.

یه روز در حال تکمیل کیفی بودم که خودش با گلیم بافته بود، چون وقت کم بود، گفتم نصب بندهاش  (دسته های کیف) بمونه برای جلسه بعد.

پرسید: چکار میخوای بکنی؟ گفتم: کار زیادی نمونده. ولی خیلی سفته، باید با انبردست سوزن رو وارد بند و لبه ی کیف کنم و چون عجله دارم ممکنه سوزن رو بشکنم یا خودم رو زخمی کنم. بزاریم بمونه برای هفته ی بعد.

تا با بقیه بچه ها، کلاس رو مرتب کنیم و آماده ی رفتن بشیم، دیدم دور از چشم من داره کوکهای آخری رو میزنه. آرنجشو روی قسمت زیر دستی صندلی و کیف رو روی لبه ی میز و لبه ی زیردستی صندلی که با هم مجاورشون کرده بود، گذاشته بود. سوزن رو وارد کیف میکرد و از فضای خالی بین میز و صندلی، که خیلی هم ماهرانه تنظیمش کرده بود، برای خارج کردن سوزن استفاده میکرد.

منکه مثل همیشه در مقابل همت اون مبهوت مونده بودم، به خودم اومدم و با خنده گفتم: واقعا که دیر کشفت کردند.

کارهایی که تا پیش از ورودش به این مرکز انجام داده بود، غیر از آشپزی و بیشتر کارهای شخصیش، شامل بافتنی، خیاطی، گوبلن دوزی، دوخت پولک و منجوق روی لباس عروس و .... بود.

 با اون وضعیتِ راه رفتنش زود به زود زمین میخورد. به قول خودش سقوط آزاد میکرد. حتی گاهی دو سه بار در روز. آخ با اینحال هر وقت بهش میگفتیم که هرگز بدون عصا یا ویلچیر راه نره، میگفت: نه، هنوز اونقدر پیر نشدم که به وسایل مزاحمِ توانبخشی احتیاج پیدا کنم هر وقت ناتوان شدم خبرتون میکنم که دستمو بگیرید و همراهیم کنید اگه وقت نداشتید یا خوشتون نیومد، اونوقته که دیگه هیچ چاره ای نیست و حتما از این وسایل دست و پاگیر! استفاده خواهم کرد. ابرو

با اینکه جسم لاغری داره، اما  شل و لمس  بودن بدنش، باعث میشه که وزنش زیاد به نظر بیاد. خصوصا که بعد از هر افتادن. برای ایستاندن مجدد، باید چند لحظه اونو حین موندن توی نقطه ی تعادلش همراهی کرد.

به محض افتادنش با اون صدای مشخصی که به گوش همه کاملا آشنا بود، نفسهامون توی سینه حبس میشد.

چون میدونست دوباره شدیدا  توبیخش میکنن با تمام دردی که داشت، قاه قاه میزد زیر خنده. قهقهه اوایل میگفت: این زمین خوردنا خیلی خنده داره! فکر کن سقوط آزاد میکنی ! و بعد از لحظه ای ، شالاپی رو زمین پخشی ! نیشخند  اما کسی روش نمیشه بخنده. برای همین اول باید خودم بخندم تا بقیه راحت باشن. همه میدونستیم درد زیادی رو تحمل میکنه و برای اینکه دیگران ناراحت نشن، طاقت میاره و میخنده. (البته این عادت بعضی بچه های دیگه هم هست.)

گاهی بعد از افتادنش وقتی خیالم راحت میشد که اتفاق چندان بدی نیفتاده و میخنده ، میگفتم تا قول نده که بعد از این بدون عصا راه نمیره، کسی از جا بلندش نکنه. شیطان

با خنده و به حالت التماس میگت: دلبندانم حالا که کسی منو در نمیابه، لطفا یک صندلی بیارید.چشمک

با روش خودش که البته باید کسی، پشت صندلی رو میگرفت تا برنگرده. بسختی بلند میشد، مینشست و بعد می ایستاد.

طی مدتی که می اومد کلاس دو بار خیلی بدجور زمین خورد. یکبارش از زیادی درد، لبخند زورکی نتونست به لباش بیاره که هیچ، اصلا از حال رفت. و تا مدتی چون میترسید، با تَشَر اون روز رو بهش یادآوری کنند با عصا راه میرفت. البته فقط تا وقتیکه این خاطره بد از ذهنای ما کمی رنگ باخت.

بار دوم هم که سرش به لبه ی  دیوار خورد و چند تا بخیه و پانسمانِ سه چهار هفته ای رنگ از رخش گرفته بود. تا مدتی توی ویلچیر مینشست  و مثلا رعایت میکرد بعد از مدتی دوباره ویلچیر نشینی رو ترک کرد و گفت: من دیگه شفا  دروغگو گرفتم نیازی به این ماشین تندرو ! ندارم. شیطان

ایشون یکی از کسانی بود که وقتی وارد آموزشگاه شد تقریبا بیسواد بود. خیلی زود جزء دانش آموزان برگزیده شد و چون به سرعت مقاطع تحصیلی رو طی کرد، اسم و عکسش همراه سایر بچه های موفق آموزشگاه و همچنین دانش آموزان نخبه منطقه توی روزنامه چاپ شد. حالا توی انجمن معلولین دارای سمتیه تا به قول خودش با پاهای تا به تا ! برای رفع مشکلات همنوعانش هر قدمی که میتونه برداره تا خود و دوستانش رو به قله ی آسایش برسونه.

از وقتی وارد کلاس نقد ادبی آموزشگاه شد، دستی که به قلم داشت روان تر شد. و در توصیف معلولیتش نوشت؛

اولین بار تو آیینه قدی دیدم، دختری با پاهای تا به تا و دستهای آویزون روبروم ایستاده خیلی برام جالب بود ........ با خودم عهد کردم که گرچه باید مدام مراقب پاهام باشم که به جایی گیر نکنند و زمینم نزنند اما تا وقتی میتونم بایستم باید  .......... .

گاهی هم شعر گونه هاش رو میبینیم.

 

 به جسم ناتوانم نگاه نکن که در آن هزار(ان) تواناییست

اگر به طعنه گفتی : توانایی تو چیست؟

توانایی من در قلب من است.

مثل روشنایی خورشید در روز

مثل ستاره های آسمون در شب

 مثل یک قلب پر امید.

 

و ان لیس للانسان الا ما سعی

و قطعا انسان چیزی بجز حاصل تلاشش ندارد.

(سوره مبارکه النجم آیه 39)

/ 2 نظر / 28 بازدید
الناز

شاگرد بزرگ ولی با روحیه کودکانه و شاد........ خوب یادمه زمین خوردناش

علی زمانی

سلام. خیلی خوب مینویسید. مخصوصا این مطلبتون خیلی به دلم نشست... ادامه بدید و موفق باشید ... [گل]